مشاعره ای که شاید لبخندی بر لبان دوستان عزیز بنشاند!
لطفا به دل نگیرید و فقط لبخند بزنید... زندگی زیباست حتی غم هایش!
ناهید نوری
به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید
نادر جدیدی
بهنام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مَشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت وَ بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تکدرخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

خیلی وقته که حضورش رو احساس میکنه!
اما جرئت فکر کردن بهش رو نداره!
و او هم از این فرصت استفاده میکنه و هر روز و هر روز خودش رو بیشتر و بهتر به میزبانش نشون میده!
و او میترسه!
نه از پرواز!
بلکه از اینکه بقیه متوجه حضور این میهمان ناخوانده بشن و برای میزبان دل بسوزونن متنفره!
ناگهان دلش تنگ میشه برای پدر و مادرش و خواهر و برادرش!
نمیخواد از حضور این ناخوانده کسی مطلع بشه! همین براش سخته! خیلی سخت! اما او صبوره مثل ...
بعضی وقتها که سایه این ناخوانده سنگینی میکنه مثل امشب، بدجور میره تو فکر!
یعنی کی نوبت اون میرسه؟
به تصویر پروفایل وبلاگ خیره میشه!
دو پرستو... دو پرستویی که ناگهان ترکش کردند!
انگار منتظرند!
چشمهاش رو آروم میبنده و به یاد آخرین پرواز اخمهای گره خورده اش را باز میکنه....
...........................
پ.ن1. راضی باید بود به رضای خدا... این را میداند!
امید باید داشت به رحمت خدا... این را هم میداند!
راستش همه اینها را بارها و بارها به او گفته ام اما دل است دیگر!
پ.ن2. یه دل میگه برو برو یه دل میگه نرو نرو! شده حکایت دل من! فکر کنم آخرش تنبلی غلبه کند هم به من و هم به دانشجویانم!
پ.ن3. بگذریم واقعا حوصله ام ته کشیده!!

آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی که مرشد خلق باشی درصورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن میگویی؟ عرض کرد سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه میخوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (صلی الله و علیه و آله وسلم) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش رابگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز.
بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم...بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باشد. حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.
.........................................
پ.ن. مطلب بالا را دوستی به ایمیلم فرستاده بود. من که از خواندن حکایات بهلول واقعا لذت میبرم شما را نمیدانم!

........................................
پ.ن. اربعین حسینی تسلیت ....
التماس دعا
آشیانه پرستو
1- تار مویی بر سر دیدم که ده سانت ابتدا و انتهای آن سفید و ده سانت وسط مشکی با مرز تدریجی بین رنگ سفید و مشکی!
باید بروم سراغ سن سنجی!
آخر برایم مهم است در چه زمانی احساس خوشبختی میکردم!
......................................
2- به او میگویم پس چه شد آن کاپشن صورتی قشنگت؟
میگوید دیگر همسن نیستیم!!
فکر میکنم گاهی بچه ها چه جملات فلسفی میگویند که خارج از درک ماست!
رهبر انقلاب دکترای افتخاری را نپذیرفتند!
رییس و اساتید دانشگاه تهران در حاشیه دیدار امروز با رهبر انقلاب، پیشنهاد اعطای دکترای افتخاری به ایشان را مطرح کردند.
رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنه ای با تشکر فراوان از پیشنهاد رئیس و استادان دانشگاه تهران مبنی بر اهدای دکترای افتخاری این دانشگاه به ایشان، اظهار داشتند: این مسئله و ابراز محبت دانشگاهیان برای بنده افتخار است اما از پذیرش آن معذورم و اگر خداوند کریم کمک کند به همان میثاق طلبگی متعهد و پایبند خواهم بود.
.....................................................
پ.ن. استاد شده ای ولی متاسفانه هنوز درک نکرده ای مقام مرجعیتی را که رهبر مسلمین جهان است!


:: دریغ است ایران که ویران شود ::
کنام پلنگان و شیران شود
خدایا ببین غرق در اشک و آهم
غریقی نشسته به موج نگاهم
ببین در دل شب نشان از تو جویم
هوای تو دارم سخن از تو گویم
تو این جان عاشق به من دادی
دلی چون شقایق بمن دادی
بیادت همه شب دل من خــــــــــــدایا
درین سینه ی خسته چون نی بنالم
نیســـــتان جـانم به بانگ جرس ها
بخون خفته اکنون که تا کی بنالم
خـــــدایا من این بار سنــگین غـــــم را
به عشق تو بر دوش جان می گذارم
من آن مرغ سرگشته ی شب نوازم
که در باغ هســتی نوای تو دارم
تو این جان عاشق به من دادی
دلی چون شقــایق بمن دادی
بیادت همه شب دل من خــــــــــــدایا
درین سینه ی خسته چون نی بنالم
نیســـــتان جانم به بانگ جرس ها
بخون خفته اکنون که تا کی بنالم
سحر خنـده کرد و سپیده دمید
مرا رهنمون شد به نور امید
تو این جان عاشق به من دادی
دلی چون شقایق بمن دادی
مشفق کاشانی
دانلود این تصنیف زیبا با صدای بهرام حصیری و آهنگسازی اسدالله ملک
میگوید در این زمینه اطلاعاتی ندارد اصلا چیزی در ذهنش نیست!
میگوید از صحبتهای شما به نکاتی میرسم که برایم ارزش دارد!
میگویم در این رابطه مطالعه داشتید؟
میگوید نه! اصلا اعتقادی به مطالعه در این زمینه ندارم!
میگویم کتاب حاصل تجربیات یک عمر زندگی است چطور اینگونه بی ارزش میخوانیدش؟!
میگوید به تجربیات اعتقادی ندارم! همه آنها از تجربیات تلخ شان است!
آی آی آی ...تعجب ندارد! اینها را یک استاد دانشگاه میگفت! باورش سخت است... سخت!
نه خیر مثل اینکه این آقا خیلی پررو تر از این حرفهاست!!!!!
به نظر من ایشون با گفتگو و پند و نصیحت حالیش نمیشود!
گاهی تنبیه هم لازم است و گاهی یک کشیده با پشت دست!
اگر بودم آنجا حتما این لطف را در حق ایشان میکردم!
البته با دستکش!!!!


