این یک درد است درد جامعه علمی!
داوری گزارشهای اول و دوم یکی از پروژه های اصلی کشور به عهده ی من بود.
در یک مهمانی گزارشها به دستم رسید. در میان هیاهوی "تولد تولد تولدت مبارک!" نیم نگاهی به آنها انداختم. در همان نگاه اول متوجه شدم نویسنده ی آن هیچ تخصصی در زمینه کاری که انجام داده بود نداشت!
مجریان پروژه همه ازاساتید به نام یکی از مطرح ترین دانشگاههای ایران بودند. دانشگاه صنعتی ش ر ی ف!
کامنتهایی که برایشان گذاشتم یعنی این گزارش جایش در مغازه سبزی فروشی است.
....................................
جلسه ای دارم با ناظر اصلی پروژه جهت بررسی کامنتهای مطرح شده ی من.
آقای ناظر در حضور مدیرعامل سوال تخصصی می پرسد و نظرم را می خواهد.
توضیح می دهم که این روشی که می گوید خطاست چرا که طبیعت جدای از مدل آزمایشگاهی عمل می کند و باید برای مقابله حداکثر تمهیدات را اندیشید مخصوصا برای همچین پروژه های حساس! زیر بار نمی رود و باز حرف خودش را تکرار می کند.
رساله ی دکتری خود را که جدیدا به پایان رسانده است (آن هم از بهترین پژوهشگاه) نشانم می دهد. موضوعش جالب است اما کل نتیجه حاصل از رساله اش با عرض معذرت توهمی بیش نیست!
به موضوع نگاه می کنم و به اساتید راهنما و مشاور! هیچکدام تخصص لازم برای راهنمایی و مشاوره عنوان رساله را ندارند!
.......................
استاد راهنمای آقای ناظر وارد می شود. بحث ما بالا گرفته است. مدیر عامل طرف من است هر چند تخصصش با تخصص آقای ناظر یکی است. شاید ناشی ازغیرت برادریش در دفاع از خواهرش باشد!
استاد راهنما جویای علت بحث می شود. متوجه می شوم خوب می فهمد من چه می گویم اما نمی خواهد به روی مبارک بیاورد. به شوخی به دانشجوی سابقش می گوید یعنی کل رساله ات رفت زیر سوال؟! دانشجوی سابق یعنی آقای ناظر ناراحت می شود اما استاد راهنما دلداریش می دهد که نگران نباش اینطور نیست به این دلیل و آن دلیل! برایش توضیح می دهم که آینده نشان خواهد داد که با این روش شما یعنی انجام کار بیهوده! و باز من می مانم بین اینهمه دلیلی که طبیعت نیشخندی خواهد زد به آنها در آینده ای نزدیک!
آغازی دوباره
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خب واقعا سخته بعد از یک مدت دوری نسبتا طولانی از وبلاگ نویسی شروعی دوباره! در این مدتی که اینجا نمی نوشتم حقیقتا دلم برای نوشتن تنگ بود و البته برای دوستان بسیار خوبی که در این دنیای مجازی یک نعمت بزرگی بودند و هستند. گاهی سعی میکردم به وبلاگ شما عزیزان سری بزنم اما مشغولیتهایم بسیار بیشتر بود و وقت تنگ! در این مدتی که غایب بودم بالاخره توانستم یک قله ی دیگری را فتح کنم که هفت سال ناقابل از عمر جوانیم را در راه ناهموارش گذراندم. هفت سالی که پر از خاطرات تلخ و شیرین بود اما با وزنه ای سنگین به سمت تلخی ها! سری اول دل نوشته ها سه سال پایانی آن دوره بود و اکنون وارد یک مرحله دیگری از زندگی شده ام. از آنجا که اول مسیر انسان همیشه گیج میزند من هم در آغاز این مرحله! آدرس وبلاگ برخی دوستان را ندارم و به مرور لینک خواهم کرد اگر که پیدایشان کنم و ای کاش ستون پیوندهای سابق سرجایش می ماند!!
فعلا برای اعلام حضور کافی است... تا نوشته های بعدی یا علی!
نظرات ()
